پرژین

خرید بک لینک
پیرمرد یک ورق قرص می خواست برای سردرد.اما،اسم قرص را نمی دانست.در واقع تنها چیزی که می دانست آن بود که پشت قرص قهوه ای رنگ است.دکتر داروساز با صبر و تحمل انواع مسکن ها را به پیرمرد نشان داد.از جمله ژلوفن قرمز رنگ و نوافن آبی رنگ را.پیرمرد با دیدن ژلوفن قرمز و نوافن آبی حدس زد که دکتر کوری رنگ داشته باشد.راستش من هم همین حدس را زدم.چون پیرمرد با واضح ترین کلمات تکرار می کرد که رنگ پشت قرص قهوه ای است و وقتی متوجه شد زبان گفتاری کافی نیست دست به دامن زبان اشاره شد و دست راستش را روی کف دست چپش کشید و گفت:- پشت قرص قهوه ایه!دکتر همچنان با صبر و متانت انواع مسکن ها را نشان می داد از جمله مسکن سه کاره کرم و زرشکی رنگ را و پیرمرد بینوا همچنان می گفت:- قهوه ای قهوه ای!در این مرحله من وارد ماجرا شدم و گفتم:- کدئین منظورشه!دکتر بدون هیچ حرفی رفت و یک ورق کدئین برای پیرمرد آورد و گفت:- این قرص؟- بله!◇ دریغ از یک تشکر از طرف هر دو طرف◇ فیلم: بازی عادلانهنظر: تم فیلم شبیه فیلم ایرانی همسر بود با بازی خانم فاطمه معتمدآریا و دیدنش چندان لطفی نداشت.فقط در آخر فیلم خانم جوانی که در معرض تهمت ناروا قرار گرفته بود پیش مدیرعامل مسن شرکتشان رفت و گله کرد که چرا چنین و چرا چنان.مدیرعامل با آرامش گفت:-این چیزها اصلا مهم نیست.فقط به مسیرت ادامه بده.و یک طوری اصلا مهم نیست را گفت که من احساس کردم واقعا حرف های بی ربط مردم چقدر مهم نیستند.چه چیز مهم است؟ ادامه دادن به مسیری که از نظر خودت درست است. پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 19:49

یک محقق که زندگی لئوناردو داوینچی را بررسی می کند بر اساس سندی که متعلق به سال ۱۴۵۲ میلادی است ثابت کرده است مادر لئوناردو برده ای مسلمان بوده است از منطقه قفقاز( روسیه) و خیلی اطلاعات دیگر را هم پیدا کرده است.آنوقت خانواده ما یک سال است دنبال یک برگ قولنامه هستیم که در سال ۱۳۹۷منعقد شده و هیچ اثری از این سند در هیچ بنگاه و اداره و سازمان و دفترخانه ای نیست که نیست.◇ اصل قولنامه پیش من بود که پاره اش کرده ام و انداخته ام دور.این پاره کردن کاغذها و دور انداختن آنها یکی از خصوصیات غیرقابل توضیح من است که بارها هم برایم مشکل درست کرده است و همچنان ان را ادامه می دهم اما الان با کمی احتیاط بیشتر.◇ هر کاغذی به دستم برسد و فکر کنم دیگر لازمش ندارم را پاره می کنم و دور می اندازم.از بلیط هواپیما بگیر تا رسید های بانکی و مدرک تحصیلی و قولنامه و فیش آب و برق!بعد فک کن چی؟ مثلا در فرودگاه کاشف به عمل می آید که بلیط اینترنتی اعتبار ندارد و کاغذی باید تحویل داده شود و یا آخرین مدرک حساب نیست و قبلی ها هم باید ارائه شود و یا پول به حساب کسی دیگر واریز شده است یا اصلا واریز نشده است!◇حتی شماره های ملت را در گوشیم برنمی تابم و حذفشان می کنم.◇ باید دنبال دلیل این علاقه وافر به حذف کردن و پاره کردن و دورانداختن باشم. پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 19:49

تلفن یکی از همکاران را گرفتم و همکار دیگری جواب داد.گفتم:- لازم نیست تلفن رو بهشون بدید.فقط اگر ممکنه از آقای جهانی بپرسید چند سال خدمت هستند؟- چند سال خدمت؟ نمی دونم.پیره!احتمالا ۸۸ و اینا استخدام شده!لازم به ذکر است این فحش های پاستوریزه در حضور خود اقای جهانی به گوش من رسانیده شد.در حالیکه اساسا من نیازی به تخمین آن جوان نداشتم و انتطار داشتم سوالم از خود آقای جهانی پرسیده شود.یک لازم به ذکر است دیگر لازم است و آن اینکه من ده سال زودتر از آقای جهانی پیر شروع به کار کرده ام و لابد از نظر این جوانان بی تجربه همسن دایناسورها و شاید هم ماموت ها هستم.( اوایل خدمت من همکارهای جوان از جمله خودم همکارهای همسن الان خورم را فسیل صدا می زدیم و در نتیجه چیزی که عوض داره گله نداره!)◇ فیلم: حادثه در قطار سریع السیرنظر: اکشن و سرگرم کننده( در واقع می خواستم قطار سریع السیر را دانلود کنم که این فیلم خودش دانلود شد و نصف فیلم گذشته بود که فهمیدم این آن فیلم نیست.اما یک جهنم و ضرر گفتم و قیلم را دیدم و تصمیم گرفتم فردا قطارسریع السیر را ببینم که خیلی از آن تعریف می شود) پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 24 تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 19:49

با عجله صبحانه ام را خوردم که به جلسه ساعت هشت برسم.ساعت را نگاه کردم و دیدم وقت برای نوشیدن یک چای هم هست.پروسه رفتن به آبدارخانه و پر کردن فلاسک و ریختن آب جوش روی پوستم را فاکتور می گیرم تا برسم به اقدام شجاعانه خودم در برابر ریختن آب جوش روی پوستم و به روی خودم نیاوردن زیرا همکاران حضور داشتند و نمی خواستم گریه و زاری کنم.در عوض سریع رفتم دستشویی و با آب سرد محل سوختگی را شستم و دیدم پوستم کش آمده است.یک فاک گفتم و در مسیر رفتن تصمیم گرفتم یک پماد سوختگی بخرم.خوشبختانه داروخانه باز بود.اما صاحبش داشت جلوی داروخانه را با آب می شست.سلام کردم و گفتم:- پماد سوختگی دارید؟- بله.الفا داریم.- خوبه؟- بله- پس لطفا یکی به من بدید!- حتما.فقط اگر ممکنه این شیلنگ رو بگیرید!یک فاک دیگر گفتم و شیلنگ را گرفتم و فکر کردم لابد انتظار دارد جلوی داروخانه را بشورم.اما نه قضاوت عجولانه کرده بودم.از من خواهش کرد به درخت روبه روی داروخانه اب بدهم.این یکی کار بهتر بودم و آب را به سمت درخت هدایت کردم و داشتم دور درخت می گشتم که یهو یادم آمد که خیلی نزدیک محل کارم هستم و الان اگر یکی از همکاران من را ببیند لابد فکر می کند صبح زود مرخصی گرفته ام که بیایم و به درختان پیاده رو آب بدهم.در این افکار بودم که پمادم رسید و به سمت ساختمان جلسه حرکت کردم و اتفاقا راس ساعت هشت رسیدم و چهل تا همکار را دیدم که با دقت به سخنرانی گوش می دادند.سلام کردم و فهمیدم ساعت جلسه را به هفت تغییر داده بودند و به من اطلاع نداده بودند با کمال خوشبختی.از این جلسه جستم و رفتم به محل کار خودم و چند بار پماد را به سوختگی هایم زدم.خوشبختانه درد نداشت.اما از عصر شروع کرده است به تاول زدن.انها تاول می زنند و من پماد.تا الان هم پیرو پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 28 تاريخ: يکشنبه 17 تير 1403 ساعت: 16:52

عکس زانیار را دیدم و شوکه شدم.چطور امکان دارد زانیار نوه گروهبان عزیز آن شکلی شده باشد؟ گروهبان عزیز و خانواده پرجمعیتش همسایه ما بودند.خانه بزرگی داشتند با پارکی داخل آن.اینکه می گویم پارک واقعا اغراق نمی کنم.حیاط پر از گل های رز رنگارنگ بود و درختان بید مجنون دلبر.سنگفرش شده و بسیار دل انگیز.من و سارا عاشق گل های رزشان بودیم و گاهی دزدکی می رفتیم و داخل حیاط را نگاه می کردیم.خود خانه وسط حیاط بود و معلوم بود که حسابی مدرن است.ساکنان خانه هم زیاد بودند.دو تا دختر و تعداد زیادی پسر.بزرگترین شان پدر زانیار بود که تقریبا سی و پنج یا شش سال پیش همراه با مادر زانیار و خواهر و برادرش رفتند نروژ و همه را شوکه کردند.چون هم پولدار بودند و هم موقعیت کاری زن و شوهر عالی بود و این تصمیم شان از دید مثلا خانواده ما شبیه به دیوانگی بود.البته آن دوران هم مردم این منطقه مهاجرت می کردند.اما فقط وقتی که یا مشکل سیاسی داشتند یا مذهبی.پدر و مادر زانیار چنین مشکلاتی نداشتند و به همین خاطر باعث تعجب همه شدند.الان دیگر سالها گذشته است و گروهبان عزیز و همسرش فوت کرده اند و آن عمارت بزرگ خالی و متروکه سرجایش است.از آن خانواده هم هیچ خبری ندارم و نداشتم.تا اینکه عکس زانیار را دیدم که به اتهام کشتن دو نفر و زخمی کردن نه نفر در نروژ به سی سال زندان محکوم شده است.باور اینکه زانیار در نروژ تبدیل به تندوری مذهبی شده است برایم سخت است.چون تا جایی که یادم است این خانواده نه تنها از این گرایشات نداشتند که تا حدی هم در مسیر عکس این جریانات بودند.حالا چرا این ها را نوشتم؟ واقعا نمی دانم.یک دلیلش شوک دیدن عکس زانیار بود با آن قیافه طالبانی طور.دلیل دوم هم رد تاثیر محیط بر سرنوشت که این روزها خیلی بر آن تاکید م پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 31 تاريخ: يکشنبه 17 تير 1403 ساعت: 16:52

گوشی نوکیای کمیابم همان که حکم ساعت را برای من دارد ،کاور لازم داشت.در واقع کار از لازم گذشته بود و بخاطر چفت نشدن کاور قدیمی کلا از کار افتاده بود و بنابراین گوشی به دست رفتم کاور بخرم.اولا که کاوری برای آن گوشی اصحاب کهف پیدا نمی شد و کلی گشتم تا یک پسر جوان گفت کاور مناسب برای این عتیقه دارد.- قیمت؟- هفتاد تومن- باشه- ولی به نظرم یه سرویس هم می خواد!- سرویس؟و "سرویس" را چنان گفتم که این معنی را بدهد؛- وااا مگه مورچه هم کله پاچه داره؟جواب بله بود و فکر کردم لابد سرویس چنین گوشی زاعارتی بیشتر از ده تومن نمی شود.یک جهنم و ضرر گفتم و گوشی را سپردم به استاد دیار تا سرویسش کند.البته از حق نگدرم جلوی چشمانم سرویسش کرد.منظورم این است که هیچ قطعه ای را عوض نکرد.فقط شش تا پیچ را باز کرد.یک ماده به یک مسواک عهد بوق خودش یا خانمش زد و مسواک را کشید روی سطح داخلی گوشی و بعد شروع کرد به بستن پیچ ها که با لجاجت در برابر پیچ گوشتی مقاومت می کردند و بسته نمی شدند.با هر بدبختی که بود استاد دیار پیچ ها را سرهم بندی کرد و بابت آن سرویس فوق حرفه ای پنحاه هزار تومان از من گرفت و این درس را به من یاد داد که دیگر بر اساس آنچه فکر می کنم تصمیم نگیرم و مثلا بپرسم:- سرویس چند؟و یا:- چطوری سرویس می کنید؟وجدانا کشیدن آن مسواک استفاده شده بر دل و روده گوشی بدبختم حالم را بد کرده است.پنجاه تومان سلفیدن هم که دیکر بماند!◇ می خواستم در مورد گلویم بنویسم که امروز با نوشیدن چای داغ سوزاندم و الان قوت لایموتم شده است بستنی و هندوانه و خیار و ماست.اما ترسیدم مثل سارا کسی بپرسد:- وجدانا تو حواست کجاست؟و چون نمی دانم حواسم کجاست، سوال بی پاسخ می ماند و پاسخ ندادن سوال بی ادبی است و من نمی خواهم بی ادب باشم.◇ سو پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: يکشنبه 17 تير 1403 ساعت: 16:52

رفته بودم نانوایی خانم های سر کوچه چند تا نان بخرم.نان ها در تنور بود و باید منتظر می ماندم.چند دقیقه ای گذشت و چهار تا مرد وارد نانوایی شدند و چهار نفری شروع کردند به لودگی:- کاش زودتر با شما آشنا می شدیم.چه نون های خوشمزه ای!- نونی می خوایم مثل نون هایی که به رسول داده بودی!بعد چهار نفری زر زدند و زر زدند و چرت و پرت گفتند و شر و ور بافتند و من و دو آن خانم بدبخت هم خودمان را زده بودیم به نشنیدن و محل نگذاشتن و توی دلمان فحش دادن.حالا من که مشتری بودم و آقایان را نمی دیدم.اما،آن دو خانم هم چهره ها را می دیدند و هم حرف ها را می شنیدند و هم باید احترام می گذاشتند.خوب همه این ها با هم خیلی سخت است.خیلی سخت است که از صبح تا شب سرپا باشی و در این گرما،حرارت چند تا بخاری را در یک اتاق کوچک تحمل کنی و بعد هم چهار تا بیشعور بیایند و در خلال حرف های معمولی انواع متلک ها را بارت کنند.این جهان کی قرار است درست شود؟-◇ فیلم: از آخر دنیا انتظار زیادی نداشته باش(Do not expect too much frim the end of the world)نظر: یخ زدم.تلخ.سرد.واقعی پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 34 تاريخ: جمعه 15 تير 1403 ساعت: 0:02

یک ویدیوی کوتاه در اینستاگرام دیدم تحت عنوان تصاویر جهان کهن.در ویدیو از پنج پیرمرد و دو تا پیرزن می پرسیدند:مهم ترین چیز در زندگی چیست؟ چه چیزی ارزش دارد؟جواب: هیج کدام هیچ نظری نداشتند رفقا.غیر از یک پیرمرد که به عشق اشاره کرد.بقیه گفتند:- نمی دانم- یادم رفته- کسی بهم یاد نداده- فراموش کردم- سرم درد می کنهیکی هم که کلا سکوت کرد و یکی هم که همان عشق را گفت.خوب که فکر کردم سوال سختی بود.جواب خودم که بلافاصله به ذهنم خطور کرد،این بود؛- راستی و درستی و صداقتاین جواب ناخودآگاه من است.اما،بعد ار کمی فکر کردن جوابم تغییر کرد به:- شانساز نظر من شانس مهم ترین چیز در زندگی است.این بماند.کمی بعد،مصاحبه یک جوان با یک پیرزن صد و سه ساله اروپایی یا آمریکایی را دیدم و فک می کنید مهم ترین چیز در زندگی او چه بود؟- توانایی رها کردن چیزهای بی اهمیت◇اصل سوال و جواب این بود:-چه چیزی کمک کرده که ۱۰۳ ساله بشی و همینقدر سالم و فعال باشی؟توانایی رها کردن چیزهای بی اهمیت.◇ هنوز بر روی شانس تاکید دارم.اما،حرف این خانم صد و سه ساله هم خیلی ارزشمند است.◇ فیلم: روی علف های خشک نظر: خوب بود. پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 35 تاريخ: جمعه 15 تير 1403 ساعت: 0:02

به خواهرم زنگ زدم و پرسیدم:-حلوا چطوره؟- داره انگشت هاش رو می خوره!◇ حلوا دختر چهار ماه و نیمه خواهرم است که مرحله پوشیدن لباس نوزادی را رد کرده و حالا دیگر پیراهن می پوشد و از بس ناز و خوشگل و قشنگ و زیباست با دیدنش قند همه ما می افتد.◇ امروز یک ویدیو دیدم از آقوی همساده که جمجمه اش حین جراحی سرش در بیمارستان گم شده بود و با اینحال می گفت در مجموع از خدمات بیمارستان راضی است.از صبح به آن ویدیو می خندم.◇ فیلم: در انتهای تونلنظر: در ژانر وحشت بود ولی به قول آقوی همساده نه اووووجوری وحشتناک. در مجموع از دیدن فیلم راضی ام. پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 41 تاريخ: جمعه 15 تير 1403 ساعت: 0:02

سه سال پیش که پدر هدیه دوست من به همراه یکی از برادرانش در تصادف فوت کردند،برادران دیگر به مادر و خواهرها حمله کردند که باید از آن خانه بروند و خانه متعلق به آنهاست که پسر پدرشان هستند.سه اوباش به مادرشان گفته بودند:- تو چه نسبتی با پدر ما داشتی که از خونه ش،بیرون نمیری؟این عجیب ترین جمله ای بود که در تمام عمرم شنیده ام.اتفاق عجیب بعدی خودکشی یکی از برادران بود که هفته پیش اتفاق افتاد بخاطر ارث و میراث.برای این یکی برادر نه مراسم گرفتند و نه اعلامیه پخش کردند.(برادران کل اموال را می خواستند بدون اینکه ریالی به مادر و خواهرهایشان بدهند)برای هدیه متاسفم و امیدوارم اوضاع زندگی شان بهتر شود.اما،برای خودم هم خوشحالم که ارتباطم را با هدیه قطع کرده بودم.چون هدیه مرتب از،من نظر می خواست و خوب نظرات من هم دور " از حق خودتون نگذرید" و " نترسید و ادامه بدید" می چرخید و اگر دو سال پیش ارتباطم را با هدیه قطع نمی کردم احتمالا الان عذاب وجدان داشتم که شاید این اتفاق نتیجه تاثیر حرف های من روی هدیه بوده است.اما,الان خیالم راحت است و وجدانم آرام.یادم باشد به راحتی نظر ندهم.◇ وکیل تا دوشنبه تشریف نمی آورد دفترش.◇ فیلم؛changeling( گمشده) نظر: خیلی خوب بود. پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 30 تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 17:07

صفحه بندی